یک الکتریسین : خوب حالا روشنش کن

یک انسان عصر حجر : فکر میکنی توی این غار چیه؟

یک بندباز : نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره

یک پلیس : شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره

یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست

یک چترباز : پس چترم کو؟

یک خبرنگار : بله، سیل داره به طرفمون میاد

یک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی

یک دیوانه : من یه پرنده ام

یک غواص : نه این طرفها کوسه وجود نداره

یک فضانورد : برای یک ربع دیگه هوا دارم

یک قهرمان : کمک نمیخوام، همه اش سه نفرند

یک گروگان : من که میدونم تو عرضه ی شلیک کردن نداری

یک متخصص آزمایشگاه : این آزمایش کاملاً بی خطره

یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه

یک معلم رانندگی : نگه دار! چراغ قرمزه

یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم

یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک: گفتی تا چند بشمرم؟